دل گفته های پرنس

هر چه که از دل بر آید

حسرت دیدار
نویسنده : پرنس - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦
 

 

ماه ها میگذرند. ثانیه ها بسان سالها عمرم را از من میربایند.
وقتی تنها اینجا حسرت دیدار تو را به کوله بار تهی ام میکشم، تنها بیماری دوری نصیبم میشود.


 
 
بازگشت
نویسنده : پرنس - ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳
 

 

بازگشته ام با دلی تنگ و به جا مانده

دلی سرشار از غصه های حاشا مانده

باز گشته ام که بگویم هستم هنوز

دلتنگ روزهای سر مستم هنوز

باز گشته ام با قلبی از امید سرشار

آخر شد دمی که دمادم آهید سرشار

باز گشته ام ز عشق شوری به پا کنم امشب

رقصی میان پرنس و حوری به پا کنم امشب

 


 
 
زندگی
نویسنده : پرنس - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٦
 

زندگی در تاب و توانِ بودن

زندگی افسوس ناتوان بودن

زندگی حسرت لحظه های گذشته

خاطراتی در ذهن ها گمگشته

 

زندگی لحظه ی شوق دیدار

بی قراریهای چشمان دلدار

زندگی ادامه ی با هم بودن

زیر سقف زندگی ماندن

 

زندگی گاه پستی گاه بر اوج آسمان

زندگی گاه گل بودن و گاه جای باغبان

زندگی یعنی راهی به سوی خالق

یعنی او معشوق و ما بسان عاشق

 


 
 
فاصله
نویسنده : پرنس - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٩
 

زمان، من، گذر، حادثه
من گذشته هستم و او آینده
زمان، چه ناجوانمردانه میگذرد
ز کوچه های عمرم عبور میکند
زمان، چه ناجوانمردانه نقش میزند
پوستم را به خطوط زمانش میزند
زمان، چه شیرین نسلی نو آفریده
چه زیباست دیدن گذشته ی آینده
زمان نشانه ایست آیینه به آیینه
من آینده هستم و او گذشته


 
 
هوای بارانی
نویسنده : پرنس - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥
 

 

امشب چه حالی دارد هوای آسمان دل بی تاب من.

هوایی همانند آسمان غبار گرفته تو

حس باران است و بغضِ در گلو خفته و دل تنهای من.

چه سرد میبارد و چه سوزان ناله سر میدهد.

هوا، هوای بارانی ست...  چترها را ببندیم.

 


 
 
سفر
نویسنده : پرنس - ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
 

گذر از جاده ها، همسفر خاطره ها

خاطره ای خیالی، خیالی از غم و شادی

سفر باید کرد تا که فهمید، شقایق زمان را باید که کاوید

گام در ره فردا گذاشتن، هم نفس باد صبا گشتن

سفر باید کرد تا رسید به آنچه که باید، و دور شد از آنچه نباید.

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی....

 


 
 
شمیم عشق
نویسنده : پرنس - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۱
 

چه شیدایی ست شور شمیم عشق.

چه زیباست بی کران سرزمین عشق.

چه ترانه ای است برای تو بودن، ماندن، سوختن، نابود شدن.

چه رویایی است در راه تو راه رفتن.

چه شیرین است در آتش تو سوختن، گر گرفتن، خاکستر شدن.

خدایا، چه عشقی است عشق تو را داشتن.


 
 
مبارزه
نویسنده : پرنس - ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
 

خدایا به مبارزه برخواستم. مبارزه ای سخت و دشوار. نیروهای اهریمنی وجودم میخواهند ببلعند مرا. میخواهند نابودم کنند. میخواهند از کیشان خودشان باشم و به آنی که اینک هستم بخندند.

خداوندا خود میدانی که بدون وجود تو لحظه ای در این میدان نمیتوانم بمانم.

ای مهربانتر از جانم، دستگیرم باش، مرا در برابر خودم تنها مگذار. کمک کن عبد صالحی باشم. کمک کن نوری باشم در ظلمات برهوت دنیا و آنچه تو میخواهی باشم .... نه آنچه خود میخواهم.


 
 
← صفحه بعد